تبليغاتX
هستی

هستی

تو باید این ( هستی ) را لمس کنی

میخوام یه قصه بگم از سرشت آدما

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا!

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود !

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !

یه روزی خدا اومد یه ذره خاک گرفت !

برا خوشحالی تو این زمین رو آفرید

این همه کهکشونو روی دامن تو چید!

برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد !

با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد !

برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد !

برای بچگی هات زمین رو گهواره کرد !

از سیاهی چشات قطر ه ای جوهر گرفت!

بعد از اون شد که دیگه , شب زیبا سر گرفت !

ز صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !

دونه های اشکتو روی دریاها پاشید !

امید رو به یاد تو به زمین ارزونی کرد !

از غم چشمای تو پاییزو زندونی کرد!

روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد!

با گلاب عشق تو دل ها رو معنا می کرد!

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط مریم |


چرا ترک گناه نمی کنم ؟

در حالی که این همه می گویم از غضب خدا می ترسم !!!!!!

وقتی من از غضب و قهر خدا خوف داشته باشم . نباید و نمی توانم مرتکب گناه و عصیان بشوم ...

ای کاش بند از زنجیر هوس و شهوت و گناهان کوچک و بزرگ وا می کردم و دل به خواسته و تدبیر خداوندی ات می دادم .

ای کاش هیچ وقت ......

ای کاش هیچ وقت گناه نمی کردم .

خدایا شرمنده ام از زیاد گناهانی که انجام داده ام . شرمنده ام

پروردگارا,

از قدر نشناسی خود , از این که هر روز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم

ای خدای بزرگ

چه بگویم از کدامین گناهم نزد تو طلب عفو کنم

خدایا

به کدامین گناه اشک شرم از دیده جاری سازم

هر وقت که خواستم زبان به حمد و ثنایت بگشایم , اشک در دیگانم جمع شد و بغض شرم و پشیمانی از گناهان , دیگر مجال سخن گفتنم نداد.

بارالها

مرا از این منجلابی که در ان گرفتار شده ام نجات ده

به این پرنده اسیر , پر و بالی ده تا خودش را از این قفس رهایی بخشد و طعم ازادی و رهایی را تجربه کند.

خدایا

مرا فرصتی ده تا پاک بو دن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای یک لحظه انچه باشم که تو می خواهی .

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط مریم |


 

روحم را هفت بار سرزنش کردم !

بار اول وقتی که تلاش کردم با سو استفاده از ضعیف خودم را ارتقا دهم.

بار دوم وقتی که پیش کسانی که واقعا می لنگیدند وانمود کردم که چلاقم .

بار سوم وقتی که موقع انتخاب به جای سختی . راحتی را انتخاب کردم .

بار چهارم وقتی که اشتباه کردم. خودم را با اشتباهات دیگران تسلی دادم.

بار پنجم وقتی که به خاطر ترس رام شدم و بعد با صبر و حوصله ادعا کردم که قوی هستم .

بار ششم وقتی که جامه هایم را بالا نگه داشته ام تا با خاک زندگی بر خورد نکنند.

بار هفتم وقتی که سرود ستایش خداوند رامی خواندم و آن خواندن را عملی پرهیزکارانه در نظر داشتم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط مریم |


سلام به همه ی دوستای گلم که حتی با نبود مطلب جدید بازم به اینجا سرزدن

واقعا معذرت میخوام خیلی سرم شلوغ شده ولی قول میدم که بزودی دوباره اینجا رونق بگیره

دوستون دارم

 

                                                       مریم - محمد جواد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط محمد جواد |


 

آه ٬ ای خدای خوب و دوست داشتنی !

مگر زن چه کرده است که باید اینچنین مکافات ببیند ؟

به کدامین جرم زن را از عشق محروم می کنند ؟

آه ٬ ای قادر متعال !

چرا این بار سنگین را بر دوش های من نهادی ؟

چرا زن را لطیف و شکننده می آفرینی ٬

آنگاه او را می شکنی ؟

می دانم ٬ من ذره ام و تو بی نهایت.

اما نمی توانم که نپرسم .

می دانم ٬ من غبارم و تو طوفان ٬

اما چرا در من پیچیده ای ؟

من نادانم و تو دانای کل ٬

پس چرا چنین می کنی ؟

تو زن را از جنس لطافت و عشق آفریدی ٬

اما چرا با خشونت او را از عشق محروم می سازی ؟

با یک دست او را به اوج می بری و با دست دیگر به حضیضش می کشانی !

نمی دانم چرا !

در جانش حیات دمیدی و در دلش تخم مرگ کاشتی !

شاهراه شادمانی ها را نشانش دادی و به بیراهه س شور بختی اش کشاندی !

نغمه های شادمانه اش الهام کردی  و دهانش را به اندوه و رنج دوختی !

زخمش را التیام بخشیدی و وجودش را درد و رنج پیچیدی !

تو بودی که هوس را در دل زن نشاندی و آنگاه دل هوسناکش را شرمسار ساختی !

تو وادارش می کنی از جام مرگ شراب زندگی بنوشد !

او را با اشکهایش می شویی و با همان اشک ها ویرانش می کنی !

تو بودی که چشمانم را با عشق بینا کردی و آنگاه آن ها را بستی !

تو طعم بوسه را بر لبانم نشاندی و سنگ ندامت را بر سرکوفتی !

تو بودی که گلی سپید در دلم کاشتی و اطرافش خار بر افراشتی !

تو دل مرا به کسی گره زدی و مرا به دیگری سپردی !

ای خدای خوب و مهربان !

یاری ام ده تا نلغزم و آلوده نشوم .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط مریم |


 

عموی من زنجیر باف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما گره زد و یخ را به یخ دوخت . هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده هارا به بند و آدم ها را اسیر کرد و جهان را غل و زنجیر و بند و طناب آو گرفت .

ما گفتیم : ای عموی زنجیر باف ٬ زنجیر هایت را پاره کن که زنجیر سزاوار دیوانه است نه آدمیان ٬ که آزادی ٬ سرود فرشتگان است و رهایی آرزوی انسان . او نمی شنید زیرا گرفتار بند های خود بود و هیچ زنجیر بافی نیست که خود در زنجیر نباشد .

فصلی گذشت و سر انجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد ٬ خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید . پس زنجیر های خود را پاره کرد و زنجیر های دیگران را هم ٬ و آنها را پشت کوههای دور انداخت . پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد . با صدای بابونه و باران ٬ با صدای جویبار و قناری ٬ و با خود شکوفه آورد و لبخند عموی زنجیر باف ٬ زنجیر های پوسیده و خود کهنه اش را دور انداخت. و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم .

                                                                                        محمد جواد

نام مادرم بهار است و ما دوازده فرزندیم . خواهر بزرگم فروردین و برادر کوچکم اسفند است .پدرم باز گشته است ٬ پیروز . و عمویم نوروزپیش ماست . ومادر به شکرانه این شادمانی ٬ سفره ای می چیند و جشنی می گیرد .

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دور آفرینش چیده است . آن روز که از بهشت بیرون می آمد . ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد . هم رنگ عشق .

مادر سکه هایی را در ظرف می چیند ٬ سکه هایی از عهد سلیمان را ٬ سکه هایی را که بنام خدا ضرب خورده است و می گوید : باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد رونق بازار جهان است .

مادر به جای سنبل و بجای سوسن ٬ گیاه سیاوشان را بر سفره می گذارد ٬ که از خون سیاوش روییده است . این سومین سین هفت سین ماست تا به یاد بیاوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست . مادر می گوید : ما عاشقی می کنیم و پاکی آنقدر که سوگ سیاوش را به شور سیاوش بدل کنیم .

و سین چهارم ما سرود سروش است . تا از سبز پوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است از سبزی آنان است  و هر سبزه که هرجا میروید از رد پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است .

مادر تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی ٬ بیتاب می شود زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند . و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران ٬ عشق را یکریز شنا کند . مادر می گوید :((ما همه ماهیانیم بیتاب دریای دوست.))

مادر پری از سیمرغ را بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم ٬ در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است . مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی که سیمرغ مارا می طلبد .

مادرم شاخه ای سرو بر سر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید : تعلق بار است ٬ خموده و خمیده تان می کند . و بی تعلقی سرافرازی ٬ و سرود این چنین است ٬ بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزادی باشیم.

سین هفتم هفت سینمان ٬ سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را طوطیای چشمش کرده است . ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

مادر آب می آورد و آینه و قرآن ٬ سپند را در آتش دان می ریزد و گرداگرد این سرزمین می چرخاند ٬ سپندی برای رفع چشم زخم آن که ٬ شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.

                                                                                                                  مریم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط محمد جواد |


به پا خیزید ٬ این یک نبرد است

 

 

جریان رسانه ای غرب خواسته یا ناخواسته به دنبال ارائه تصویری منفی از ایرانیان در دنیاست. ، پس از ساخت و نمایش فیلم های سینمایی همچون اسکندر (ساخته الیور استون)، اینک فیلمی به مراتب موهن تر با عنوان 300 یا 300 سرباز ساخته شده است که ایرانیان را وحشی و کم خرد و حتی از لحاظ شکل ظاهری نیز زشت و غیر انسانی نشان می دهد. فیلم چهره ای خشن، بدوی و ضد دموکراسی از ایران به نمایش می گذارد

گذشته از نکات تاريخی آزاردهنده‌ترين قسمت‌های 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشی‌ها و موجودات نفرت‌انگيز ارباب حلقه‌ها يعنی «اورک‌ها». کسانی که جز کشتن نمی‌دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غول‌های ابله داستان‌های هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوش‌تيپ و فداکار زمين‌گير می‌شوند

با فیلم 300 چه می‌توانیم بکنیم؟

اگر هرودوت با اغراق 300 نفر را در برابر سپاهی میلیونی قرار داد باید اعتراف کنم که در حال حاضر ، دقیقا شرایط برعکس شده است ، اکنون ما وبلاگ‌نویس‌ها هستیم و انبوهی از رسانه‌ها و استودیوهای غربی با بودجه‌های میلیون دلاری! نمی دانم شمار وبلاگ‌هایی که برای مقابله در برابر 300 ، همکاری خواهند کرد به 300 وبلاگ می‌رسد یا نه

راهکارهای مقابله:
بمباران گوگلی :
ساده‌ترین و آسان‌ترین کار است ، من و گوگل به هم سازیم و بنیادش براندازیم!
ویرایش منصفانه ویکی‌پدیا : به ویکی‌پدیا بروید و مبحث فیلم 300 را منصفانه ویرایش کنید ، درباره اشتباهات فاحش این فیلم بنویسید.  
دادن نمره پایین به این فیلم در سایت‌های معرفی فیلم  و نوشتن شرح بر این فیلم در آنها.
 

چگونه بمباران گوگلی کنیم؟
         

فکرش رو بکنید. طرف درباره فیلم تو مجله و تلویزیون دیده و از دوستاش شنیده و میره گوگل سرچ میکنه

300 the movie 

که ببینه این همه سرو صدا درباره چیه؟ حالا اگر وبسایتی که ما ساختیم جزو اولین ها باشه طرف با اومدن به اون وبسایت میتونه اطلاعاتی که ما میخواهیم رو ببینه.

پس اگر با این ایده موافقید و فکر میکنید پیشنهاد خوبیه، برای اینکه بمب گوگلی کار کنه لطفا

    + نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط محمد جواد |


    تو چه ساده ای و من چه سخت

    تو پرنده ای و من درخت

    آسمان همیشه مال توست

    ابر زیر بال توست

    من ولی همیشه گیر کرده ام

    تو به موقع می رسی و من

    سالهاست دیر کرده ام

     

    خوش به حال تو که می پری

    راستی چرا

    دوست قدیمی ات  ٬ درخت را ٬

    با خود نمی بری ؟

     

    فکر می کنم

    توی آسمان تو

    جا برای یک درخت هست

    هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را

    رو به ما نبست

    یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار

    یا مرا ببر

    توی آسمان آبی ات بکار

     

    خواب دیده ام

    دستهای من

    آشیانه ی تو می شود

    قطره قطره قلب کوچکم

    آب و دانه ی تو می شود

    شب ستاره ها

    از تمام شاخه های من

    تاب می خورند

    ریشه های تشنه ام

    توی حوض خانه ی خدا

    آب می خورند

    من همیشه خواب دیده ام ولی . . .

     

    راستی ٬ هیچ فکر کرده ای

    یک درخت ٬ توی باغ آسمان

    چقدر دیدنی است ؟

     

    ریشه های ما اگر چه گیر کرده است

    میوه های آرزو ولی

    رسیدنی است !

    + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط محمد جواد |


    من مدتهاست که از زمین کند ه ام !

    تو این راز را میدانی و همه برگ های پاییزی که به هیاهو به زمین ریخته اند و همه درختان لختی که هیچ باکی از عریانی نداشتند . همه روز هایی که شب شدند ٬ و شب هایی که سرد شدند و برف هایی که بی صدا ٬ بر حریر سپید شب زمستانی من و تو پا گذاشتند .

    تو کیستی ؟

     که هم می بینی هم دیده می شوی . هم میشنوی و هم شنیده می شوی . هم میای و هم میروی ! در این لحظه های پاره پاره از فراق. به تنم وصله میشوی !

    چه روزها و چه شب ها که به دنبال عشق دویدی ! اما آیا عشق را می توان با جستجو یافت ؟ آیا غنچه ها برای شکفتن تلاش می کنند ؟

    آیا عشق نوبت به نوبت است یا زمان یا مکان معینی دارد ؟

    آیا عشق از پیش ورود خود را اعلام میکند ؟

    آیا عشق انتخاب می کند یا انتخاب میشود ؟

    آیا میتوان ورود و خروج عشق را پیش بینی کرد ؟و برای عبور و آمدو شدش قانون و قاعده ای رسم کرد ؟

    پس در جست و جوی عشق بودن مانند گریز از عاشقی است . عشق فرمان پذیر نیست . قاعده و قانونی ندارد . تنها میتوان با شفاف و حساس شدن قابلیت عاشقی را در وجود پروراند .

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط مریم |


                        صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین

                                                    ارباب ما معلم عیسی بن مریم است

    عیسی اگر در آخر عمرش به عرش رفت                                               

                                                    قنداقه ی حسین شرف عرش اعظم است

    با یوسفش مقایسه کردم نگار گفت :                                                 

                                                    کو شاه مصر باشد این شاه عالم است

     

    شهادت حضرت ابا عبدالله الحسین را به همه ی دوستاران آن حضرت تسلیت عرض میکنیم

     

    مریم - محمد جواد

    + نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط محمد جواد |